پیدا





تداعی غمگین

درخواست حذف اطلاعات

عمیق ترین ندای درونم را می شنوم، ندای تسلسل هراسان آشفتگی هایم که موج موج بر ص ه های اندوهم می کوبد. درجه ی معینی از درماندگی که گذر میکنی همه چیز مفهوم واقعی خود را از دست می دهد،آدمی به هرجا چنگ می زند ولی هیچ چیزی عایدش نمی شود همین جا درست ادمی می رود که بازنگردد ولی به همان جایی می رسد که قبلترها بوده.ما نسخه های بی کیفیت و تکامل نایافته تقدیر اندوهناکی بودیم که بارها بارها در خود تکرار شدیم که شاید هر چه هست و نیست برای یکبار تمام شود ولی.... فراموش کرده ام نمیدانم در ی اندوهم دلتنگ کیستم دستان ت را در ام فرو کن هر چه را لمس کردی به یادم بیاور پی نوشت: بیگانه شوم
از تو که بیگانه پرستی ...! وحشی بافقی