پیدا





محاکمه

درخواست حذف اطلاعات

بعضی وقتا حس خوبیه که فقط با خودت تنها بشینی، استراحت کنی و با هیچ ی هم حرف نزنی. و این که کاش می شد آدمی برای هر مدتی که خواست بمیره و بعدش اگه میخواست به خواب ادامه می داد یا نه که دوباره بیدار می شد راستش این روزا من تو بیداریم کابوس می بینم به هر دری میزنم ،نمیشه آدمایی تو زندگیم بودن که کمترین حضور داشتند ولی بیشترین تاثیر روی من گذاشتند.آ عاقبت هر کدوم از ما یک جایی از این عذاب می فهمیم که چقدر راه اشتباه با آدم های اشتباهی اومدیم اون نقطه بی بازگشته از تمام آدم های درستی که تو زندگیم پس زدم عذر میخوام میدونم یک روز بخاطر این کارا محاکمه میشم قلبا منتظر اون روزم شاید مجازات از احساس گناهم کم کنه پی نوشت: با من خستگی پرندگانی ست که دل از کوچیدن بریده اند پلاسیدن شکوفه هایی که بهار را از یاد برده اند آدم هایی که به شعرها می خندند سایه هایی که شب ها در باغچه ها تخم نفرت می کارند با من تصور نورهایی ست که شب ها را ذره ذره روشن می د خورشید در تاریکی شب رویای ماه می دید گلوی اتاق من می سوزد از عطش باران های اسیدی که بی وقفه می بارند چه سخت باور این که آوارها زودتر از من تو را در آغوش کشیدند